|

یک بار به این دنیا آمدم با یک زاده شدن و سی و دو سال زمان برد تا بدانم که زاده شدن عملی متناوب است. دوره تناوبش تابعی است وابسته به آنچه میکنیم و میشویم. گاهی زمان بین دو زاده شدن آنقدر کوتاه که ممکن است در سال دوبار زاده شویم، و گاهی هم شاید فاصله بین دو زاده شدن به بی نهایت میل کند. در این بار ها اینبار ماییم که خودمان را میزاییم. هر زاده شدنی اگرچه با درد و زخم و چرک و خون آغشته است، لحظه ای را هم دارد که چشم به یک جهان متفاوت باز میشود. از این حباب به حباب بعدی را زندگی میکنیم و در هر بار زاده شدن هرآنچه از زادهشدن قبل خوردهایم، بالا میآوریم. یاد اولین روزی میافتم که اسکاچ را با قرمهسبزی و آنهم با چه لذتی خوردیم و بعد با چه دردی هرآنچه خوردهایم را بالا آوردیم...یکبار در یک بار آب میشوم...
هیچ وقت اینقدر منزوی نبودهام و هیچ وقت اینقدر بینیاز از هر کس. گویی اینهمه راز انباشته شده بود در من تا یکبار در یک بار از لذت این بالا آوردن آرام شوم. بوی گند تن آدمهای اطرافم لذت استفراغ را در من التماس میکنند. و من ملتمسم به دعایشان. آه معشوق زمینی متعفن من...بیا تا بشـویـم تو را در آب و مرا و ما را و هیچ کدام از ما که نیستیم و نبودیم و نباشیم دیگر در این حباب که من نیستم در تو و تو در من...
بزن بزن دفِ دل را...خراب و خانه ی گل را...که من اسیرشبم شب...که من اسیر شبم شب...بکش بکش دل مارا...گاه این سو گاه آن سو...گاه این سو...گاه...آن سو...

...
"...خداوند آسمان و زمين و همه موجودات و مخلوقات آن را در شش روز آفريد و روز هفتم از كار آفرينش فارغ شد و استراحت گزيد و آن روز را مبارك خواند و تقديس نمود، زيرا در آن روز آرام گرفت..." تورات
"خدا، روز اول آفتاب رو آفريد، آفتاب چشم آدمو می سوزونه...روز دوم دريا رو آفريد، دريا پاهاتو خيس می كنه...روز سوم چمن رو آفريد، وقتی چمن رو می زنی فرياد می كشه،بايد نوازشش كنی...روز چهارم حيوانات رو آفريد، نفسششون گرمه...روز پنجم صدا رو آفريد، بعضي صداها خيلي بلنده....روز ششم انسان رو آفريد، زن، مرد و بچه ها، من بچه هارو ترجيح مي دم چون وقتي مي بوسيشون صورتشون نرمه...روز هفتم سكوت رو آفريد، تا دراز بكشی و ابرهارو نگاه كنی و كل تاريخ رو توشون ببينی...و خدا فكر كرد چه چيزي هنوز كمه و ...در روز هشتم ژرژ رو آفريد و اين خيلي زيباست..." روز هشتم
۷...روز هفتم: سکوت
"می دونی چطور یه آدم کور نقاشی می کشه؟...اون چیزی رو می کشه که کسی نمی بینه...بیا می خوام زیر بارون ببینمت...من عاشق بارونم و عاشق گفته هاش"...وقتی که همه چیز از حرف پیشی بگیرد...دیگر نیازی نیست سکوت را بشکنیم...سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...از حرکات ناکرده...اعتراف به "درد" های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده...در این سکوت حقیقت ما نهفته است...تلخ...خیس...و در اوج...در دود...در مستی..."همه طفره آمیز است آنچه از روز به چشم می رسد: افق در دسترس است و لمس ناپذیر...در لق لقه میان رفتن و ماندن"...و شب..."هست شب...یک شب دم کرده و خاک...رنگ رخ باخته است..."...سکوت آرامش خواهد آورد...بگو نـَـــــــ...نـَـــ...نـَزدیک...نزدیک است...در آستانه یک "در" قرار می گیری...دری که باز شده است به سوی هیچ...به سوی هیچ چیز...به سوی هیچ چیزی که بخواهد...به سوی هیچ چیزی که بخواهد تو را در بند کند...منو رها کن از این فکر تنهایی..انـگار یک هفته باشد که نخوابیده باشی...بیا بخوابیم...

۶...روز ششم: تجربه
زان یار زان یار زان یار زان یار زان یار دلنـــــوازم...در زلف در زلف در زلف در زلف در زلف چون کمندش...از گوشه ای برون آ...آبی نمیدهد کس...رفتند از این ولایت...رفتند...از این ولایت...دیلینگ دیلینگ دیلینگ دیلینگِ دلنوازم! بی جرم و بی جنایت...در زلف چون کمندش؟! نه گمونم اشتباه شد....زلف را حلقه مکن...تا نکنی در بندم...در بندم...آره...در بندم...دربندم...فرحزاد دوست داری یا ولنجک؟! ...نکته به نکته موبه مو...گربه تو افتدم نظر...شرح دهم غم تو را...غم تو را...غم تو را...تو را...تو را...راست بگو کجا روی...خورده میات سبو سبو...برای رسیدن به روز هفتم...روز ششم تجربه ای بیهوده است...تقصیر ماست که اسیر قداست هفتیم...خدا که از رگ گردن به ما نزدیک تر است!...بیا نزدیک خدا شیم...دور هم باشیم...دور هم...به زیارت شوم بیا...
"...چه بی تابانه تو را طلب می کند!
بر پشتِ سمندی!
گوئی
نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربهای بیهوده است..."

۵...روز پنجم: اوج
برای باز کردن کمربندها وقت مناسبی بود آنگاه که معجزه، آیت خدا بود در اوج...آنگاه که آیت خدا، معجزه بود در اوج...وگرچه شراب، پای لنگ بساط...اما مستی از آسمان میبارید...قدمها خیس...نفسها خیس...چشمها خیس...جورابها خیس...ابرها را نگه دارید لطفا!ً ما الان می رسیم!...
No I can't forget this evening... "و آنگاه خداوند سلیمان را گفت تا به ابر بگو بیاید...به باران بگو ببارد...به باد بگو بنوازد...به شهر بگو آذینشود...به ماه بگو قیافهاش را اونجوری نکند...به کافهدار بگو سهیلنفیسی پخشکند...و ما بندگان خویش را همواره از یاد نمیبریم به شرطی که ما را یادکنند...و همواره در بزم شما میزبانیم...شرابتان هم به روی چشم...ویسکی بدهیم یا شراب خانگی؟!"
... سخت
چه سخت
چه سخت انتظار
چه سخت انتظار کشید
... سخت
چه سخت
چه سخت انتظار
چه سخت انتظار می باید
چه سخت انتظار می بایدش
چه سخت انتظار می بایدش کشید...
۴...روز چهارم: کوک
مشکلی نیست که...پس فکر کردی چرا صبح تا شب داد میزنه: "تا ندهی بر بادم..."میگه همقدم شو...یک،دو،سه...یک،دو،سه...یک،دو،سه...یک،دو،سه...مشکل در ماست که کوکمان ناکوک است!...بیا بخونیم: دِی دِللی دِلی...دِی دِللی...دِلی...دِلللللی دِلی...دِلللللی دِلی...دِللللللللَو...لباتو غنچه کن، ایجوری! آها....بزن...سوت بزن...آهـــان! حالا شد....بزنبریم: زلفو بر بـــا آد مده...تا نـدَهـی بربــــآدم...دیدی..."چرا" که کار پائیز نیست که...چرا رو بذار واسه ظلمت تابستون...بزن بارون...بزن! تو خود بارونی...بزن بارون...
چنان مستم...چنان مستم...چنان مستم...مستم...مست...مســ...

۳...پس فردا: آشوب
شهر را آشوب برداشته...آقا! خانم! شما می دونید ابرهای ما کجا هستند؟...با این نسیم سوزان، ابرها چرا قایم شدهاند؟..."من غلام قمرم! غیر قمر هیچ مگو!"...جغدم بر تاریکی شبهای بیخوابی...آشوب هفتاد دو زنگار در ذهنم، آتش بس تو را کجاست..."گفتن اینکه الکی دارم می خندم بدون اینکه به چیزی خندیده باشم راحته...اما گفتن اینکه گریه میکنم...!!" ..."کجاست خانه بـــاد؟!"...کجاست خانه باران...کجاست خانه من...مرا به خانه ام ببر...
"درخت کوچک من به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد
کجاست خانه باد..."

۲...فردا: بیتابی
"میخوری برات دون کنم؟"...نه تحمل پاشیدن خونش رو ندارم...پاشیدن خونش رو در اتاق دهنم...در اتاق گرم دهنم...در اتاق گرم مه آلود دهنم...در اتاق گرمِ مهآلودِ گسِ دهنم...من در اتاق ذهنم اما، دانه میکنم اناری را که فریاد می زند "ای کاش...دانههای دلشان پیدا بود..."...و خون میپاشد در تمام غبارخیالِ وهمِ فردای دیروز...امروز روز سختی بود...امروز روز سختی...روز ســــختی...ســــــختــــی...ســــختــــ...ســـــــخـ...ســـــ....مترونوم از خستگی ترک برداشت...و هر آنچه بر بیتابی من میتوانست، تیک تاک حواله کرد...لبخند بزن دوست من، من و این تیک تاکهای بیرحم...خوکردهایم...این تازه اول پائیز است...تا آخر پائیز باید دوام بیاورم...آخر پائیز، آخرِ من است...هست هنوز کسی که بداند "خداحافظی" بدترین ظلم این دنیاست....پس بدون هیچ "خداحافظ"...دوام می آورم...تا آخر مستی!

۱...امروز: بـُهت
امروز روز من است...وقتی که ابرهای آسمان صبح را به دلگیری آراستهاند...امروز روز من است...وقتی که ابرهای آسمان خسته شدهاند از بس که نباریدهاند...امروز روز من است...وقتی که آسمان صاف هم در حجم انتظار بارانت وسیع شدهاست...امروز روز من است...وقتی پروپرانولولها شرمنده ضربان قلب شدهاند...امروز روزمن است...وقتی ثانیهها برای آمدنت کم است و تو می آیی...تق تق تق...به شیشه میزنی...همچون بارانی انگار...نه...انگار خود بارانی انگار...پائیز را، پس تو در میان موهای آشفتهات پنهان کرده بودی...تا بدهی بر باد...تا بدهی بر بادم...بر بادم...بر باد...درد می کند بدجـــور...از سنگینی هزار سال رؤیا...سنگینی هزار سال خیال...بر دوش پلکهای خیس...پلکهای درخشان...پلکهای سبک...پلکهای تنها...میشنوی...تا زلف بر باد دهی...و پخش کنی..."این پخش که میکنی بویت...این پخش که میکنی آن نمیدانم نامش در میان همه خیابانهای شهر...این پخش که میکنی بویت..."...بوی برگ...بوی برگها...بوی برگهای خیس...بوی برگهای خیس رقصان...بوی برگهای خیس رقصان در سمفونی صدایت...صدایت...صدایت که میخواند...صدایت که میخواند آن همه نمیدانم چراهای بسیار...آن همه می خواند صدایت...صدایت...سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده...شگفتی...و مست...مست...مست...از اینهمه موسیقی...از این همه شراب...از این همه پائیز...

...
انار پستانی را ماند
که زمانش پوستواری کرده است
تا نوکش به ستارهیی مبدل شود
که باغستانها را
روشنی بخشد
کندوییست خُرد
که شاناش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را
از دهان زنان پرداختهاند
چون بترکد خندهی هزاران لب را
رها خواهد کرد!
انار دلی را ماند
که بر کشتزارها میتپد،
دلی شریف و خوار شمار
که در آن، پرندهگان به خطر نمیافتند.
دلی که پوستاش
به سختی، همچون دل ماست،
اما به آن که سوراخاش کند
عطر و خون ِ فروردین را هِبِه میکند.
...
تاک پرستش شهوات است
که به تابستان منجمد میشود
و کلیسایش تعمید میدهد
تا از آن شراب مقدس بسازد
شابلوطها آرامش خانوادهاند
به چیزهای گذشته میمانند
هیمههای پیرند که ترک برمیدارند
و زائرانی را مانند
که راه گم کرده باشند
بلوط شعر است،
صفای زمانهای از کار رفته
و به ــ پریده رنگ طلایی ــ
آرامش سازگاریست
انار شکسته!
تو یکی شعلهیی در دل ِ شاخ و برگ،
خواهر جسمانی ِ ونوسی
و خندهی باغچه در باد!
پروانهگان به گرد تو جمع میآیند
چرا که آفتابات میپندارند،
و از هراس آن که بسوزند
کرمکان حقیر از تو دوری میگزینند.
تو نور ِ حیاتی و
مادهگی، میان میوهها
ستارهیی روشن، که برق میزند
بر کنارهی جویبار عاشق
...
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
بخش هایی خیس از "ترانه شرقی" و "ترانه آب دریا" از لورکا...
(لطف کنید در حین کامنت گذاشتن رعایت حال ما را بکنید، من و پائیز در حال معاشقهایم...هنگام ورود در بزنید...ارائه کامنت نشان دهنده شخصیت شماست!)
"انت عمري"
آهنگساز: محمد عبد الوهاب
شعر: احمد شفیق کامل
رجعونی عینیک لایامی اللی راحوا
چشمانت مرا به روزهای گذشته می برند
علموني اندم علی الماضي وجراحه و به من می آموزند که پشیمان باشم از گذشته و زخمهایش
االی شفته قبل ما تشوفک عنیه
هرچه پیش از دیدنت چشمانم دیده
عمری ضایع یحسبوه ازاي علي؟
تباهی عمرم بوده و عمرم می پندارندش؟
انت عمري...اللی ابتدی بنورک صباحه؟
عمر من تویی... سحرم با درخشش تو سرزده
انت عمري...
قد ایه من عمری قبلک راحبسیار عمرم پیش از تو تباه شد
وقدي یا حبیبی.. قد ایه من عمری راح..تباه شد نازنینم... بسیار تباه شد
ولا شاف القب قبلک فرحه واحده
پیش از تو قلبم دمی شاد نشد
ولا ذاق فی الدنیا غیر طعم الجراح
و در عالم جز طعم زخم نچشیدم
ابتدیت دلوقت بس احب عمري با تو آغاز کرده ام دوست داشتن عمرم را
ابتدیت دلوقت.. اخاف لا العمری یجريبا تو آغاز کرده ام ترس از گریزان عمرم را
کل فرحه اشتقها من قبلک خیالي
شوق هر شادی که پیش از تو به خیالم بود
التقاهافی نور عینیک قلبی وفکريدل و جانم در نورچشمانت بازیافتند
یا حیاه قلبی یا اغلی من حیاتي ای تو جان دل من... ای عزیزتر از جان من
لیه ما قابلنیش هواک یا حبیبی بدري
پیش تر از این چرا درنیافتم عشق ات را ای ماه من
الی شفته قبل ما تشوفک عنیه
هرچه پیش از دیدنت چشمانم دیده
عمری ضایع یحسبوه ازاي علي؟
تباهی عمرم بوده و عمرم می پندارندش؟
انت عمري...اللی ابتدی بنورک صباحه؟
عمر من تویی... سحرم با درخشش تو سرزده
انت عمري...

اللیالي الحلوه والشوق والمحبه شبهای شهد و شوق و عشق را
من زمان و القلب شایلهم عشانک قلبم از تمام زمان نگاه داشته برای تو
دوق معا ي الحب..دوق حبه بحبه بچش طعم عشق را... ذره ذره بچش
من حنان قلبی اللی طال شوقه لحنانکاز مهربانی قلبم که شوق مهربانیت دارد
هات عینیک تصرح فی دنیتهم عینیه
چشمانت را فراآر تا در زندگیشان گم شود چشمانم
هات ایدیک ترتاح للمستهم ایدیهدستانت را فراآر تا از لمسشان راحت یابد دستانم
یا حبیبی تعال وکفایه نازنینم بیا که بس آنچه از کف ما رفته
اللی فاتنا هو فاتنا یا حبیب الروح شویهبسیار از کف ما رفته نازنین ِ جانم
االی شفته قبل ما تشوفک عنیه
هرچه پیش از دیدنت چشمانم دیده
عمری ضایع یحسبوه ازاي علي؟
تباهی عمرم بوده و عمرم می پندارندش؟
انت عمري...اللی ابتدی بنورک صباحه؟
عمر من تویی... سحرم با درخشش تو سرزده
انت عمري...

یا اغلی من ایامي...یا احلی من احلامي ای تو خوشتر از روزهایم... ای شیرین تر از رویاهایم
خذني لحنانک خذني عن الوجود وابعدنيراهی ام کن به مهربانی ات.... راهی ام کن از هستی و دورم کن
بعید بعید انا وانت بعید بعید وحدینادوریم و دور من و تو، ودوریم و دور تنها ما
عالحب تصحی ایامنا عالشوق تنام لیالیناروزهایمان بیدار می شود با عشق
شبهایمان به خواب می رود با شوق
صالحت بیک ایامی سامحت بیک الزمن
با تو آشتی می کنم با روز
با تو می بخشم بر زمان
ستنی بیک آلامی ونسیت معاک الشجن
با تو از یاد می رود دردهایم
با تو از یاد می رود زجرم
رجعونی عینیک لایامی اللی راحواچشمانت مرا به روزهای گذشته می برند
علموني اندم علی الماضي وجراحه و به من می آموزند که پشیمان باشم از گذشته و زخمهایش
االی شفته قبل ما تشوفک عنیه
هرچه پیش از دیدنت چشمانم دیده
عمری ضایع یحسبوه ازاي علي؟
تباهی عمرم بوده و عمرم می پندارندش؟
انت عمري...اللی ابتدی بنورک صباحه؟
عمر من تویی... سحرم با درخشش تو سرزده
انت عمري...

رجعونی عینیک لایامی اللی راحوا
چشمانت مرا به روزهای گذشته می برند
علموني اندم علی الماضي وجراحه و به من می آموزند که پشیمان باشم از گذشته و زخمهایش
با تشکر از S.am برای ترجمه اشعار که در کامنت ها آمده است و با اندکی تغییر در متن. با اندکی جستجو اجراهای مختلفی از این ترانه پیدا خواهید کرد، بعضی آرام و حتی با کمترین موسیقی، بعضی تند و حتی ریمیکس های جالب. اولین بار ملودی ترانه را در یک قطعه از یاهل شنیدم که جذاب بود، ولی شنیدن صدای کوکب شرق، با آن احساس آتشین، لرزه بر اندامم می اندازد. اگرچه سعی در شریک کردن دیگران در این احساس بیهوده بود و کسی نبود که ترانه را گوش کند و به من فحش ندهد که چرا اوقاتش را خراب کرده ام! اما همین دوستان ارتباط بیشتری با یاهل برقرار می کنند و در گوشی هاشون رینگ تون اش را سِت می کنند! به هر حال: انتَ عمري.
با توجه به اینکه شعر بیانگر احساسی است که بایستی به زبان شاعرش خوانده شود و اغلب ترجمه شعر از زبان اصلی به زبان دیگر، به طور کامل بیانگر احساس شاعرش نیست، با اینحال ترجمه S.am ترجمه لطیفی است، و اگر دوستی یا رهگذری پیشنهاد زیباتری برای ترجمه فارسی به ذهنش می رسد، خوشحال می شوم به من هم بگوید.

زي الهوا يا حبيبي زي الهوا
عاشقي چونين است اي محبوب من، عاشقي چونين استIt feels like love, my darling, It feels like love
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى
آه از عشق ای محبوب من، آه از عشق
And I just can't take it, my darling. I can't take it
وخذيني من إيدي يا حبيبي ومشينا
و دستم را در آغوش گرفتي اي محبوب من و قدم برداشتيم
And you took me by the hand, my darling and we walked
تحت القمر غنينا وسهرنا وحكينا
زیر نور ماه، تا صبح ترانه خوانديم و بیدار ماندیم و سخنها گفتیم
Under the moon, we sang, and stayed up and talked
وفي عز الكلام سكت الكلام
و در اوج سخن، کلام بازماندAnd in the midst of our words, The words stopped
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
و عجب نیست كه من در دستان عشق تو گرفتارمSo no wonder, I'm holding on to love with my hands
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي
و آه از عشق ای محبوب من، آه از عشق
And I just can't take it, my darling. I can't take it, my darling
وخذتني ومشينا والفرح يضمنا
در برم گرفتی و قدم برداشتيم، و شادماني در بر ما بودAnd you took me and we walked, and joy embraced us
ونسينا يا حبيبي مين إنت ومين أنا
و هر دو فراموش كرديم اي محبوب من كه تو كيستي و من كيستم
And we forgot, my darling, who you are and who I am
حسيت إن هوانا ح يعيش مليون سنة
من مي پنداشتم كه عشق ما هزاران هزار سال زنده خواهد بودI felt like our love, would live a million years
وبقيت وانت معايا الدنيا ملك إيدية
و تو ماندی و با تو تمام دنیا در دستان من بودAnd when you were with me, the world was in my hands
أمر على هوايا تقول أمرك يا عينية
و من به عشقم فرمان دادم تا تو را بگويد كه: فرمان از آن توست اي نور چشمانم!I ordered my love to tell you that I'm yours
وفي عز الكلام سكت الكلام
و در اوج سخن، کلام بازماند
And in the midst of our words, The words stopped
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
و عجب نیست كه من در دستان عشق تو گرفتارمSo no wonder, I'm holding on to love with my hands
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي
آه از عشق ای محبوب من، آه از عشق
And I just can't take it, my darling. I can't take it, my darling
خايف ومشيت وأنا خايف
هراسانم، گام بر می دارم و هراسانمAfraid, I walked while afraid
إيدي في إيدك وأنا خايف
دست من در دست توست و من هراسانمMy hand in yours and I'm afraid
خايف على فرحة قلبي
هراسان شادمانی قلبم
Afraid for my heart's joy
خايف على شوقي وحبي
هراسان اشتیاق و عشقم Afraid for my passion and love
وياما قلت لك أنا
چندين مرتبه تو را گفتم
And how many times did I tell you
واحنا في عز الهنا
آن هنگام که غرقه شادی بودیمWhen we were in the midst of joy
قلت لك يا حبيبي
اي محبوب من! به تو گفتمI told you, oh my darling
لا أنا قد الفرحة ديّ
من تاب این شادمانی را ندارمI can neither stand this joy
وحلاوة الفرحة ديّ
و تاب شیرینی این شادمانی را نیزNor the beauty of this joy
خايف لا في يوم وليلة
هراسانم كه شبي يا روزيI'm afraid that one day
ماألاقكش بين إيدية
تو را در آغوش عشق خويش نيابم
I won't find you in my hands
تروح وتغيب عليّ
و تو می روی و از من دور می شویYou'll go and be away from me
وقلت لي يا حبيبي ساعتها
و در آن زمان محبوب من! مرا گفتي:And then you told me, my darling
دي دنيتي إنت اللي ملتها
دنیای من از وجود تو مالامال شده
"You have made my world whole"
وفي عز الكلام سكت الكلام
و در اوج سخن، کلام بازماندAnd in the midst of our words, The words stopped
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
و عجب نیست كه من در دستان عشق تو گرفتارمSo no wonder, I'm holding on to love with my hands
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي
آه از عشق ای محبوب من، آه از عشق
And I just can't take it, my darling. I can't take it, my darling
وخذتني يا حبيبي ورحت طاير طاير
مرا در آغوش گرفتي اي محبوب من و بعد پرواز کردی
And you took me, my darling. And then you flew, you flew
وفتني يا حبيبي وقلبي حاير حاير
از من گذر کردی و قلب من گم شد، گمThen you passed me by, my darling. And my heart was lost, lost
وقلت لي راجع بكرة أنا راجع
و مرا گفتي روز دیگر باز خواهم گشت، من باز خواهم گشت
And you said you'd return. The next day you'd return
وفضلت مستني بآمالي
و من آرزومندانه به انتظارت ماندمAnd I kept waiting with all hope
ومالي البيت بالورد بالشوق بالحب بالأغاني
و خانه را با گل سرخ با شوق با مهر با ترانه...
Filling the house with flowers, passion, love and songs
بشمع قايد بأحلى كلمة فوق لساني
با شمعهايی فروزان، با كلماتی فراتر از زبان خویش آراستمAnd lighted candles, and the most beautiful words ready
كان ده حالي يا حبيبي لما جيت
آنها را براي تو آراسته ام اي محبوب من، وقتی که باز گشتی
They were ready, for you my darling, when you came
رددنا الغنوة الحلوة سوى
با سخناني دلنشين و شيرين به گفتگو نشستیمWe responded with the beautiful song together
ودبنا مع نور الشمع .. دبنا سوى
و با نور شمع من و تو آب شدیم ، من وتو در وجود هم آب شدیمAnd we melted with the candle's wax, we melted together
ودقنا حلاوة الحب .. دقناها سوى
و شيريني دوست داشتن را با هم چشيديمAnd we tasted the beauty of love, we tasted it together
وفي لحظة لقيتك يا حبيبي زي دوامة هوا
و در آن دم كه تو را یافتم اي محبوب من، مانند گردبادی
And all at once I found you, my darling, oh my darling like a tornado
رميت الورد طفيت الشمع يا حبيبي
گلها را کنار زدی و شمع را خاموش كردي اي محبوب من
You threw away the flowers, and put out the candles, my darling
والغنوة الحلوة ملاها الدمع يا حبيبي
و نغمه هاي دلنشين را آهنگ قطرات اشك پر کرد اي محبوب من!And the beautiful song became filled with tears oh my darling.
وفي عز الأمان ضاع مني الأمان
و در اوج آرامش، آرامشم تباه شد
And in the midst of hope, I lost all hope
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
و عجب نیست كه من در دستان عشق تو گرفتارمSo no wonder, I'm holding on to love with my hands
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي
آه از عشق ای محبوب من، آه از عشق
And I just can't take it, my darling. I can't take it
بالاخره متن شعر زی الهوا را از سایت عبدالحلیم حافظ که راوی لینک داده بود پیدا کردم...از دوستی که عربی می داند ترجمه اش را خواستم...کمی اصلاحش کردم...و حالا لذت می برم که اشعار زیبای این ترانه را می فهمم...ساده...بی تکلف...روان...عاشقانه...
اگر مشکلی در ترجمه می بینید...یا پیشنهاد بهتری برای کلمات دارید...بگوئید...
ترانه را از اینجا دانلود کنید
در سایت عبدالحلیم حافظ نیز می توانید ویدئوهایش را دانلود کنید که البته فایلهای بزرگی هستند.