تبليغاتX
جهان‌خودساخته
.: davetamami.blogfa.com


من از بچه‌گی هندونه خیلی دوست داشتم، شاید به خاطر این باشه که من هوای ابری و بارونی رو هم خیلی دوست دارم و یادمه مامانم می گفت اگه زیاد هندونه بخوری شب بارون می‌آد، و من هیچ وقت به حرف مامانم گوش نکردم و همیشه تا حد دل درد هندونه می خوردم...الانم می خورم...چون هنوز دوست دارم شب ها بارون بیاد...اما باز هم رفتیم توی روزهای ترانه و تشویش...که باید انتظار پائیز و بارون رو کشید...و خب این خیلی سخته...چون من وقتی دارم هندونه می خورم انتظار دارم بارون بیاد و چون تابستون خشکی در پیش داریم، بارون نخواهد اومد و این یک تضاد دیالکتیک هست یا نیست را هم نمی دانم...به همین خاطر از دست این هندونه های رنگ با رنگ هم کلافه شدم...من همیشه دوست داشتم وقتی دارم یه برش هندونه می خورم، اول از اونجاهایی که نزدیک پوست هستن شروع کنم، چون اون قسمت ها خوشمزه نیستن و از طرفی چون هیچ جای یه هندونه به اندازه وسطش خوشمزه نیست و وسطش هم فقط یک چهارم یه هندونه هستش، پس دور ریختن بقیه یک چهارم کار زشتیه و باید یه جوری خوردش، چه بهتر که خوردن اون قسمت ها قبل از خوردن وسط هندونه باشه که طعم وسط هندونه از دهن آدم، به این زودی ها نره...حالا اشکال پیش اومده که برخورد من با همه چیزهایی که سه چهارمشون خوب نیستن همین جوری شده...اما به نظر نمیاد چیزهای دیگه، یک چهارم خوبشون منتظر بمونن تا آدم سه چهارم بقیه رو بخوره...و این درد بزرگیه! دلم غمزده هست امروز! ای دل غم دیده....حالت به شود؟! بله بله! به شود...به شود...به شود...







عکس از این وبلاگ گرفته شده است.



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:42  توسط شهرآشوب  |